وصیت نامه کوروش کبیر
پنجشنبه 15 مرداد 1388 09:48 ب.ظ
به نام ایزد منان
یكی از مورخان معروف یونانی كه در زمان هخامنشیان می زیست،گزنفون(430 تا352ق م)بود.او یكی از شاگردان سقراط (م 399ق م) حكیم معروف یونانی بود.وی دارای چند كتاب در مورد ایران است. در كورش نامه خود،وصیت نامه كورش كبیر را نگاشته است.كورش كبیر(559 تا 529 ق م) بزرگترین پادشاه ایران قدیم
می باشد.او در كنار اسكندر و قیصر(ژول سزار) یكی از پادشاهان بزرگ و مشهور جهان می باشد.كورش از چند جهت دارای معروفیت میباشد:نخست آنكه پیامبران بنی اسرائیل او را ستوده اند و برای او احترام زیادی قائل بوده اند. دیگر آنكه كورش در نظر مورخان قدیم و جدید،بانی بزرگترین دولت مقتدر می باشد.
اما اگر به دیده انصاف بنگریم،كوروش از حیث فتوحات معروفیت پیدا نكرده است.آنچه او را شهره خاص و عام ساخت،رفتار و منش دادگرانه او بود.در شهرها پس از فتوحات كشتار نمیكرد و به مقدسات آنها احترام میگذارد.طبق نظر مورخین،او سرداری دلیر و كاردان به سیاست بود.
وصیت نامه او به راستی نمونه كامل یك برنامه درست وكامل زندگیست.بهتر است وصیت نامه او را از زبان گزنفن بشنویم:
فرزندان من،وستان من!اكنون به پایان زندگی نزدیك گشتهام. من آن را با نشانههای آشكار دریافتهام.وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و كام من این است كه این احساس در کردار و رفتار شما نمایانگر باشد، زیرا من به هنگام كودكی، جوانی و پیری بختیار بودهام.
همیشه نیروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نیز احساس نمیكنم كه از هنگام جوانی ناتوانترم.من دوستان را به خاطر نیكوییهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار خویش دیدهام.زادگاه من بخش كوچكی از آسیا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپایه باز میگذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.
حتی در پیروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بیرون ننهادم. در این هنگام كه به سرای دیگر میگذرم، شما و میهنم را خوشبخت میبینم و از این رو میخواهم كه آیندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چیزی است شبیه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابدیت می پیوندد و چون از قید و علایق آزاد می گردد به آتیه تسلط پیدا می كند و همیشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنین بود كه من اندیشیدم به آنچه كه گفتم عمل كنید و بدانید كه من همیشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر این چنین نبود آنگاه ازخدای بزرگ بترسید كه در بقای او هیچ تردیدی نیست و پیوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.
باید آشكارا جانشین خود را اعلام كنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را یكسان دوست میدارم ولی فرزند بزرگترم كه آزمودهتر است كشور را سامان خواهد داد.فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پروردهام كه پیران را آزرم دارید و كوشش كنید تا جوانتران از شما آزرم بدارند.تو كمبوجیه، مپندار كه عصای زرین پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان یک رنگ برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
همواره حامی كیش یزدان پرستی باش، اما هیچ قومی را مجبور نكن كه از كیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش كه هر كسی باید آزاد باشد تا از هر كیشی كه میل دارد پیروی كند .هر كس باید برای خویشتن دوستان یك دل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیكوكاری به دست نتوان آورد.از كژی و ناروایی بترسید .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد یافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا دارید و در اجرای عدالت تسامح ورزید ، دیری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر دیگران از بین خواهد رفت و خوار و ذلیل و زبون خواهید شد .
من عمر خود را در یاری به مردم سپری كردم . نیكی به دیگران در من خوشدلی و آسایش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برایم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نیاکان درگذشتهی ما، ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد كنید نسبت به یكدیگر آزرم بدارید.پیكر بیجان مرا هنگامی كه دیگر در این گیتی نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهید. چه بهتر از این كه انسان به خاك كه اینهمه چیزهای نغز و زیبا میپرورد آمیخته گردد.من همواره مردم را دوست داشتهام و اكنون نیز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت میبخشد آمیخته گردم.
هماكنون درمی یابم که جان از پیكرم میگسلد ... اگر از میان شما كسی میخواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزدیك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پیكرم را كسی نبیند، حتی شما فرزندانم.
پس از مرگ بدنم را مومیای نكنید و در طلا و زیور آلات و یا امثال آن نپوشانید . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ایران قرار دهید تا ذره ذره های بدنم خاك ایران را تشكیل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اینكه بدنش در خاكی مثل ایران دفن شود.از همه پارسیان و هم پیمانان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اینكه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گویند. به واپسین پند من گوش فرا دارید. اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه كنید، به دوستان خود نیكی كنید.
برگرفته از:کــوروش نـــامه – گـزنـفون
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 مرداد 1388 10:09 ب.ظ
فقط به خاطر...
سه شنبه 13 مرداد 1388 05:00 ب.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
... به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم.

به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنائی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم.

به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبائی را می پرستم.

به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم، او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم.

عشق هدف حیات و محرك زندگی من است. زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام.

عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد، قلب مرا به جوش می آورد،

استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند،

مرا از خودخواهی و خودبینی می رهاند،

دنیای دیگری حس می كنم،

در عالم وجود محو می شوم،

احساسی لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم.

لرزش یك برگ، نور یك ستاره دور، موریانه كوچك، نسیم ملایم سحر، موج دریا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا می ربایند

و از این عالم به دنیای دیگری می برند

… اینها همه و همه از تجلیات عشق است.

دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
یک داستان کوتاه
سه شنبه 13 مرداد 1388 04:53 ب.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
گاهی
یک داستان کوتاه ، بهتر از هزار صفحه نوشته می تواند موضوع را منتقل
کند.مزیت دیگر داستان این است که هر کس بخواهد پیام آن را دریافت می کند و
هرکسی از آن خوشش نیامد به سادگی از کنار آن می گذرد.
داستانی که در زیر می خوانید شاید داستان زندگی تک تک ما باشد. *************************** خداوند هنگام خلقت روح انسان قدرت شناختن را به او داد و پس از خلق آن، ابتدا خودش را به آن روح شناساند و سپس آن روح را به خود آن روح معرفی كرد .منظور اینكه انسان اول با خدا آشنا شد و پس از آن وجود خودش را شناخت زیرا بدون شناخت خدا و دریافت انرژی از دریای رحمت او این توانایی را نداشت كه خودش را بشناسد. هزاران سال روح انسان در كنار خداوند مهربان زندگی كرد و انسان با خداوند انس و الفت داشت و این دو به هم محبت می كردند تا اینكه زمانی فرا رسید و خدا وند اراده كرد كه انسان را برای كسب تجربه و دانش به دنیاهای پایین بفرستد.همانطور كه پدر و مادر تصمیم می گیرند كه فرزند محبوب خود را به مدرسه بفرستند و از محیط پر محبت خانواده موقتا دور كنند تا سواد یاد بگیرد و علم بیاندوزد. پدر و مادرانی كه فرزند خود را به مدرسه فرستاده اند بهتر می دانند كه وقتی انسان فرزند خود را به مدرسه می فرستند دوست دارد كه فرزندش در مدرسه فعالیت كند ، درس بخواند ،نمرات عالی بگیرد وبا نمره انظباط بیست به خانه برگردد.اگر فرزند وسط كلاس مدرسه را رها كند و به خانه باز گردد بسیار عصبانی می شوند ولی اگر كس دیگری فرزندشان را از مدرسه بیرون براند یا مانع درس خواندن فرزندشان شود خیلی بیشتر عصبانی میشوند. خداوند نیز انسان را روانه جهان مادی كرد تا با دانش اندوخته و انظباط بیست به جهان بالا باز گردد.این چنین بود كه روح انسان لباسی از بدن مادی به تن كرد همانگونه كه دانش آموزان لباس مدرسه برتن می كنند وروانه دنیای مادی شد وبه شكل یك نوزاد در آمد.نوزاد وقتی به دنیا آمد از اینكه از خدا دور شده، بسیار ترسان وغمگین بود و به شدت گریه می كرد.تا مدتهای زیادی نوزاد از دوری خدا احساس دلتنگی می كرد و می گریست ولی ته دل خود می دانست اگربی موقع و بدون كسب علم به نزد خدا باز گردد خداوند ازاو عصبانی می شود و او را در آغوش نمی كشد.این بود كه تصمیم گرفت نهایت سعی خود را بكند و با دانش فراوان و انظباط بیست به نزد خدا باز گردد. او همیشه قبل از خواب تجسم می كرد كه دوران تحصیل را به طور كامل گذرانده و با بهترین نمرات نزد خدا باز گشته ونتایج كارنامه خود را به خداوند نشان می دهد و خدا او را در آغوش می كشد وبار دیگر طعم عشق ، محبت ، امنیت و آرامش را می چشد. اوضاع بر همین شكل می گذشت تا اینكه یك روز انسان چیزی را پیدا كرد كه همه مشكلات او را حل كرد.آن چیز (یاد خدا ) بود.او متوجه شد كه بوسیله یاد خدا، خودش را در كنار خدای مهربان احساس می كند وهمان احساس آرامش ، امنیت،محبت و انس با خدا را تجربه می كند.دیگر برایش مهم نبود چقدر در دنیای مادی بماند. البته بوسیله (یاد خدا) خیلی كارهای دیگر هم می توانست بكند مثلا آن را مانند قالیچه حضرت سلیمان (ع) استفاده كند و به عالم های بالا برود یا یا بوسیله آن مانند عصای حضرت موسی(ع)، دریا را بشكافد یا مانند نفس روح بخش عیسی مسیح (ع) همه بیماری ها را شفا دهد و هزار كار دیگر، ولی هیچكدام از اینها برای او مهم نبود .تنها چیزی از( یاد خدا ) كه برای او مهم بوداین بود كه توسط آن میتواند خود را در كنار خدا ببیند و به خدا عشق بورزد و دوباره طعم آرامش و محبت را بچشد. «ما به فلک بوده ایم،یارمَلِک بوده ایم بازهم آنجارویم،جمله که آن شهرماست» |
||
| ||
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
عشق چیست؟؟؟
سه شنبه 13 مرداد 1388 04:44 ب.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
عشق چیست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن کس که از این دو بی بهره
است توانای عشق ورزیدن ندارد عشق دلپذیر ترین جهان بینی آدمی است آن
جهان بینی نجیب و جلیل که از آغاز تاریخ انسان تا کنون جانهای شیفته
بسیاری برای بر پاداشتن جهانی شایسته و بایسته ی آن کوشیدند و جان
باختند برای :
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است
عشق فروتن است عشق فروتنی است از یاد نبریم که
درسرتاسر زندگی خود هرگاه به انسان والایی شایسته ی عشق برخورده ایم
نخستین خصلت برجسته ای که در او یافته ایم فروتنی او بوده است و هر قدر
درجه ی دانش و فرهنگ وی بالاتر به همان نسبت فروتنی او نیز افزونتر است
پس عشق را با این نخستین خصلت بزرگ و خجسته می توان بازشناخت عشق نیکی
است عشق همه ی نیکی های جهان را در خود جمع دارد و به همین سبب نیرومند
است به سبب همین نیرومندی است که مهربان و ایثارگر است و به عکس دمی به
این سنگین دلان و ستمکارگان افسار گسیخته ی سرتا سر جهان بنگرید که
سنگین دلی و ستمکارگی آنان به رغم نیرومندی ظاهریشان حاصل ضعف و پلشتی
آنهاست
**مردمقدس**
سبز و پایدار باشید.
یا حق.
دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: مردمقدس ،
آخرین ویرایش: - -
خدا
سه شنبه 15 بهمن 1387 05:05 ب.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
سبز و پایدار باشید.
یاحق.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 بهمن 1387 05:21 ب.ظ
مادر
سه شنبه 15 بهمن 1387 05:01 ب.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
وقتی گروه نجات زن جوان چینی را زیر آوار پیدا کردند او مرده بود اما امداد رسانان زیر
نور چراغ قوه چیز عجیبی دیدند.زن با حالتی غیر عادی به زمین افتاده - زانو زده و
کاملا بدنش زیر آوار تغییرشکل یافته بود.آنها درحالیکه تلاش میکردند جنازه را از زیر آوار
بیرون بیاورند با فریاد ها دیوانه وار سرپرست گروه مواجه شدند : بیایید ...زود بیایید ...
یک بچه اینجاست. بچه زنده است.
وقتی آوار از روی جنازه مادر کنار رفت نوزادی از زیر پیکرش بیرون کشیده شد.او کاملا
سالم و در خواب عمیق بود بی آنکه بداند مادرش هنگام حفاظت از جگر گوشه خود
چگونه جانفشانی کرده است.
ماموران وقتی بچه را بغل کردند یک تلفن همراه از لباسش به زمین افتاد که روی صفحه
شکسته آن این پیام دیده میشد :
عزیزم اگر زنده ماندی فراموش نکن که مادر با تمامی وجودش دوستت میداشت
سبز وپایدار باشید.
یاحق.
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
love?
یکشنبه 13 بهمن 1387 06:32 ب.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
عشق چیست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از این دو بی بهره است توانای عشق ورزیدن ندارد عشق دلپذیر ترین جهان بینی آدمی است آن جهان بینی نجیب و جلیل كه از آغاز تاریخ انسان تا كنون جانهای شیفته بسیاری برای بر پاداشتن جهانی شایسته و بایسته ی آن كوشیدند و جان باختند برای :
روزی كه كمترین سرود بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست
روزی كه دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل افسانه ای است و قلب برای زندگی بس است
**مردمقدس**
سبزو پایدار باشید.
یا حق.

دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: مردمقدس ،
آخرین ویرایش: - -
فرشته یا شیطان
پنجشنبه 28 آذر 1387 05:28 ب.ظ
هیأت تو به گونه ایست
که نمی دانم
فرشته ای یا شیطان ؟
به مواخذه در من می نگری
که چرا به گونه ی دیگری ؟
فریاد خوان
محک همه پلیدیهایی
از دوزخ می ایی
تو را با زیبایی چه کار !
به مرگت ناخرسندم
به روشنیت دلبسته ام
که روزی زندان خودباختگی را واگذاری
و عاشقانه
دل به انسان سپاری
سبز پایدار باشید
یا حق
**مرد مقدس**
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 آذر 1387 05:35 ب.ظ
فریبانه
جمعه 23 آذر 1386 06:12 ق.ظ
ارسال شده در: قلم مقدس ،
ای روشنگر شبهای تارم
ای سپیده دم زیبای دلم
سلام!!!
با تو هستم
ای معنای واقعی دوست داشتن
ای کلام زیبای عشق
ای ماه تابان جاده های تاریک دلم
فریبانهء من
دوستت دارم
فرمان روای دل کوچکم
دوستت دارم
ای ترنم زیبای همهء خوبیها
ای محبوب دلم
تمامی عاشقانه هایم
نثار تو باد
نثار تو که تلخترین لحظه هایم را
به شیرین ترین مبدل ساختی
فریبانهء من
درمانگر دل بیمارم
همسفر جاده های بی انتهای عشق
بمان با من
بمان و یاریم کن تا برخیزم
تا با تو شروع کنم
و از یاد ببرم هر چه تلخیست
یاریم کن
دل سپرده ام به تو
دریاب مرا
دوستت دارم...............
سبز پایدار باشید
یا حق
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
این دل
جمعه 23 آذر 1386 06:12 ق.ظ
ارسال شده در: حرف دلتنگی ،
غم نامه ای است این دل
هر برگش سوخته خاطره ای
و در ساحلش ردپایی غریب
که فقط جای پایی است از یک خاطره
و دیگر هیچ!
و امواجی که خود را بارها و بارها میکشانند به آن
و رسیدنی هرگز
بی انتها دفتریست این دل
که در هر برگش تلخ خاطره ای شیرین
و یا شاید شیرین خاطره ای تلخ
و در ورای او آسمانی بی ستاره
آسمانی خاموش,,سرد و تاریک
نه نوری, نه آوایی و نه مرهمی
خسته دلی است این دل
بی همراه وبی هم آوایی
میپیماید این نافرجام راه را...........
دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -
تعداد کل صفحات : 23 1 2 3 4 5 6 7 ...
تبلیغات 
