تبلیغات
**مردمقدس** - قصه ساحل

قصه ساحل

جمعه 19 اسفند 1384 02:03 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،
نقش اندامش میان آب
 رنگ خواب آشنایی در نگاهم ریخت .
 ساق پایش همچو ماهی ، نرم
 زیر دستم آمد و بگریخت .

آن قدر در گوش او خواندم
 تا تهی شد خاطرم از شعر شورانگیز ،
 شوری بازوی او ماند و لبان من
گرمی مرداد ماند و سردی پرهیز .

چون دو روح تشنه ، گرم عشق
 با غم هستی در افتادیم .
شام ، از ره می رسید و ما
 ماسه های خیس را از تن تكان دادیم .



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -