تبلیغات
**مردمقدس** - یک داستان کوتاه

یک داستان کوتاه

سه شنبه 13 مرداد 1388 05:53 ب.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،
گاهی یک داستان کوتاه ، بهتر از هزار صفحه نوشته می تواند موضوع را منتقل کند.مزیت دیگر داستان این است که هر کس بخواهد پیام آن را دریافت می کند و هرکسی از آن خوشش نیامد به سادگی از کنار آن می گذرد.

داستانی که در زیر می خوانید شاید داستان زندگی تک تک ما باشد.

***************************

خداوند هنگام خلقت روح انسان قدرت شناختن را به او داد و پس از خلق آن، ابتدا خودش را به آن روح شناساند و سپس آن روح را به خود آن روح معرفی كرد .منظور اینكه انسان اول با خدا آشنا شد و پس از آن وجود  خودش را شناخت زیرا بدون شناخت خدا و دریافت انرژی از دریای رحمت او این توانایی را نداشت كه خودش را بشناسد.

هزاران سال روح انسان در كنار خداوند مهربان زندگی كرد و انسان با خداوند انس و الفت داشت و این دو به هم محبت می كردند  تا اینكه زمانی فرا رسید و خدا وند اراده كرد كه انسان را برای كسب تجربه و دانش به دنیاهای پایین بفرستد.همانطور كه پدر و مادر تصمیم می گیرند كه فرزند محبوب خود را به مدرسه بفرستند و از محیط پر محبت خانواده موقتا دور كنند تا سواد یاد بگیرد و علم بیاندوزد.

پدر و مادرانی كه فرزند خود را به مدرسه فرستاده اند بهتر می دانند كه وقتی انسان فرزند خود را به مدرسه می فرستند دوست دارد كه فرزندش در مدرسه فعالیت كند ، درس بخواند ،نمرات عالی بگیرد وبا نمره انظباط بیست به خانه برگردد.اگر فرزند وسط كلاس مدرسه را رها كند و به خانه باز گردد بسیار عصبانی می شوند ولی اگر كس دیگری فرزندشان را از مدرسه بیرون براند یا مانع درس خواندن فرزندشان شود خیلی بیشتر عصبانی میشوند.

خداوند نیز انسان را روانه جهان مادی كرد تا با دانش اندوخته و انظباط بیست به جهان بالا باز گردد.این چنین بود كه روح انسان لباسی از بدن مادی به تن كرد همانگونه كه دانش آموزان لباس مدرسه برتن می كنند وروانه دنیای مادی شد وبه شكل یك نوزاد در آمد.نوزاد وقتی به دنیا آمد از اینكه از خدا دور شده، بسیار ترسان وغمگین بود و به شدت گریه می كرد.تا مدتهای زیادی نوزاد از دوری خدا احساس دلتنگی می كرد و می گریست ولی ته دل خود می دانست اگربی موقع و  بدون كسب علم به نزد خدا باز گردد خداوند ازاو عصبانی می شود و او را در آغوش نمی كشد.این بود كه تصمیم گرفت نهایت سعی خود را بكند و با دانش فراوان و انظباط بیست به نزد خدا باز گردد.

او همیشه قبل از خواب تجسم می كرد كه دوران تحصیل را به طور كامل گذرانده و با بهترین نمرات نزد خدا باز گشته ونتایج كارنامه خود را به خداوند نشان می دهد و خدا  او را در آغوش می كشد وبار دیگر طعم عشق ، محبت ، امنیت و آرامش را می چشد.

اوضاع بر همین شكل می گذشت تا اینكه یك روز انسان چیزی را پیدا كرد كه همه مشكلات او را حل كرد.آن چیز (یاد خدا ) بود.او متوجه شد كه بوسیله یاد خدا، خودش را در كنار خدای مهربان  احساس می كند وهمان احساس آرامش ، امنیت،محبت و انس با خدا را تجربه می كند.دیگر برایش مهم نبود چقدر در دنیای مادی بماند.

البته بوسیله (یاد خدا) خیلی كارهای دیگر هم می توانست بكند مثلا آن را مانند قالیچه حضرت  سلیمان (ع) استفاده كند و به عالم های بالا برود یا یا بوسیله آن مانند عصای حضرت موسی(ع)، دریا را بشكافد یا مانند نفس روح بخش عیسی مسیح (ع) همه بیماری ها را شفا دهد و هزار كار دیگر، ولی هیچكدام از اینها برای او مهم نبود .تنها چیزی از( یاد خدا ) كه برای او مهم بوداین بود كه توسط آن میتواند خود را در كنار خدا ببیند و به خدا عشق بورزد و دوباره طعم آرامش و محبت را بچشد.

«ما به فلک بوده ایم،یارمَلِک بوده ایم           بازهم آنجارویم،جمله که آن شهرماست»




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -