تبلیغات
**مردمقدس** - مطالب آذر 1384

سمت خیال دوست

یکشنبه 27 آذر 1384 06:12 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،
ماه
 رنگ تفسیر مس بود
مثل اندوه تفهیم بالا می آمد
 سرو
شیهه بارز خاك بود
كاج نزدیك
 مثل انبوه فهم
صفحه ساده فصل را سیاه می زد
 كوفی خشك تیغال ها خوانده می شد
از زمین های تاریك
بوی تشكیل ادراك می آمد
دوست
 توری هوش را روی اشیا
 لمس می كرد
 جمله جاری جوی را می شنید
با خود انگار می گفت
 هیچ حرفی به این روشنی نیست
 من كنار زهاب
 فكر می كردم
 امشب
 راه معراج اشیا چه صاف است 

 



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خدای راز دار

جمعه 25 آذر 1384 08:12 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: حرف دلتنگی ،
ای خدای رازدار بندگان شرمگینت
ای توانایی كه بر جان و جهان فرمانروایی
ای خدای همتنوای ناله پروردگارت
زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی
من امروز پرسه زنان در كوچه های خسته ناباوری به امید بیشتر یافتن تو سرگردانم و خود گمان می برم كه تو را یافته ام، تو كه كویر شوره زار دلم را با باران لطفت به بهشت برین تبدیل كردی و به من عشق آموختی، و مرا از شیرینی شراب مهرت لبریز كردی و با تازیانه تندباد غرور از خود دور نساختی و همیشه بخشیدی تو كه مهربان و خالصانه یاد دادی كه ذره ذره دوستت بدارم و مرا كه عاشقانه به تو پناه آوردم نرهانیدی، به من آموختی و زمزمه كردی در باورم كه همیشه از لذت نزدیكی به تو سود ببرم و مرا چیزی بزرگ دیدی و درصدد نبودی كه رازهایم را بر ملا سازی و بی كینه مرا به درگاه ملكوتی ات راه دادی، ای همدم باورهای عاشقانه من، از دامن پرشكوهت سبزی بهار را تقدیم زندگی ام كردی و مرا با كوله باری از خزان تنها نگذاشتی و به خود رساندی تو از پیدایش وجودت در وجودم خرسند شدی و می دانم كه تو همین را خواستاری، تو به جان خریدی كه یار من و سرپناه امنی برای باورهای خشكیده من باشی و به راستی تكیه گاهی بودی برای ساحل غم زده و طوفان زده دلم، من از توام و به تو امیدوارم، تو پروراندی قلبم را با امید و به خوبی هایم پاسخ مثبت دادی و در برابر توبه های عاشقانه ام خطاهایم را عاشقانه بخشیدی.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بیا از سنگ بپرسیم

پنجشنبه 24 آذر 1384 11:12 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،

 درون آینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 كه از حكایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانكه غیر از سنگ
كسی حكایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیك تر به ما سنگ است
 نگاه كن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
كجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 كه من كه سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی كه می شود از غصه تنگ می تركد
چه جای دل كه درین خانه سنگ می تركد
در آن مقام كه خون از گلوی نای چكد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می تركد
 چنان درنگ به ما چیره شد كه سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می تركد
بیا ز سنگ بپرسیم
كه از حكایت فرجام ما چه می داند
از آن كه عاقبت كار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون آینه ها در پی چه می گردی ؟




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

دو خط موازی

پنجشنبه 17 آذر 1384 08:12 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،
دو خط موازى زاییـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یك نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یكدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولـی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار میكنم. می توانم بروم خط كنار یك جاده دور افتاده و متروك شوم ،یا خط كنار ‏یك نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط كنار یك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یك نیمكت خالی در یك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولــی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت‎.‎
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند‎.‎
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه كردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه‎ .‎
خط اولی گفت: نه این امكان ندارد . حتمأ یك راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی كه چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه كاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره كسی پیدا میشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بیرون خزید. از زیردر كلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از كوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات كردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میكنید. فیزیكدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان كنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل تركیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یكدیگر تركیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا كن فیكون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. كرات با ‏هم تصادم میكنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یك قانون بزرگ را نقض كرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكی رسیدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو كنید...... دو خط موازی او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یك چیز داشت در وجودشان شكل میگرفت. ‏‏«آنها كم كم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این كه به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فكر میكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
یك روز به یك دشت رسیدند. یك نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میكرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشــی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا كنیم‎.‎
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه كاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فكری كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ریل قطار شدند كه از دشتی می گذشت. و آنجا كه خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏‎.‎

 

                                                **مردمقدس**




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خدایش با او صحبت کرد

پنجشنبه 17 آذر 1384 08:12 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه كنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری كه دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال كردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می كند؟»
خدا جواب داد....
« اینكه از دوران كودكی خود خسته می شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند كه روزی بچه شوند»
«اینكه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می كنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینكه با نگرانی به آینده فكر می كنند و حال خود را فراموش می كنند به گونه ای كه نه در حال و نه در آینده زندگی می كنند»
«اینكه به گونه ای زندگی می كنند كه گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند كه گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری كه بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینكه یاد بگیرند نمی توانند كسی را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاری كه می توانند انجام دهند این است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینكه یاد بگیرند كه خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه كنند»
«اینكه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینكه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممكن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند كه فرد غنی كسی نیست كه بیشترین ها را دارد بلكه كسی است كه نیازمند كمترین ها است»
« اینكه یاد بگیرند كسانی هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند كه چگونه احساساتشان را بیان كنند یا نشان دهند»
« اینكه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یك چیز نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینكه یاد بگیرند كافی نیست همدیگر را ببخشند بلكه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی كه به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست كه دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینكه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»

                                     

                                        **مردمقدس**




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

از صدای سخن عشق

دوشنبه 7 آذر 1384 08:11 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،

زمان نمی گذرد عمر ره نمیسپرد
صدای ساعت شماطه بانگ تكرار است
نه شب هست و نه جمعه
نه پار و پیرار است
جوان و پیر كدام است زود و دیر كدام است
اگر هنوز جوان مانده ای به آن معناست
كه عشق را به زوایای جان صلا زده ای
ملال پیری اگر میكشد تو را پیداست
كه زیر سیلی تكرار
دست و پا زده ای
زمان نمی گذرد
صدای ساعت شماطه بانگ تكرار است
خوشا به حال كسی
كه لحظه لحظه اشت از بانگ عشق سرشار است

**مردمقدس** 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

به من بگو

دوشنبه 7 آذر 1384 08:11 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،

مدت زیادی از تولد برادر ساكی كوچولو نگذشته بود . ساكی مدام اصرار می كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جدید تنهایش بگذارند
پدر و مادر می ترسیدند ساكی هم مثل بیشتر بچه های چهار پنج ساله به برادرش حسودی كند و بخواهد به او آسیبی برساند . این بود كه جوابشان همیشه نه بود . اما در رفتار ساكی هیچ نشانی از حسادت دیده نمی شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم برای تنها ماندن با او روز به روز بیشتر می شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصمیم گرفتند موافقت كنند .
ساكی با خوشحالی به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالای در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش می توانستند مخفیانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكی كوچولو را دیدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روی صورت او گذاشت و به آرامی گفت : نی نی كوچولو ، به من بگو خدا چه جوریه ؟ من داره یادم میره !

دااخل پرانتز(راستش وقثی خودم این قطعه رو خوندم داشت گریم میگرفت راستی چی میشد هممون مثل ساکی کوچولو بودیم)

                            **مردمقدس**    




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

به اونایی كه براتون ارزش دارن

پنجشنبه 3 آذر 1384 08:11 ق.ظ

نویسنده : جواد
ارسال شده در: قلم مقدس ،

 بهترین دوست اون دوستیه كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی
 ما واقعا تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمی دونیم ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره به دست نیاریم نمی دونیم چی رو از دست دادیم
 اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی تضمینی بر این نیست كه او هم همین كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه این طور نشد خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده
 در عرض یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد در یك ساعت میشه یكی رو دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ، ئلی یك عمر طول می كشه تا كسی رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارایی ترو چون كم كم افول می كنه ، دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره رو روشن كرد ، كسی رو پیدا كن كه تو رو شاد كنه
دقایقی تو زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه می خوای اونو از رویات بكشی بیرون و توی دنیای واقعی بغلش كنی
 رویایی رو ببین كه می خوای ، جایی برو كه دوست داری ، چیزی باش كه می خوای باشی ، چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی
 آرزو می كنم به اندازه ی كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی
 به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی
 همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می كنی چیزی ناراحتت می كنه احتمالا دیگران رو هم آزار می ده
 شادترین افراد لزوما بهترین چیزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن
 شادی برای اونایی كه گریه می كنن و یا صدمه می بینن زنده است ، برای اونایی كه دنبالش می گردن و اونایی كه امتحانش كردن ، چون فقط اینها هستن كه اهمین دیگران رو تو زندگیشون می فهمن
 عشق با یك لبخند شروع میشه با یك بوسه رشد می كنه و با اشك تموم می شه ،‌ روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده شكل می گیره ، نمیشه تا وقتی كه دردها و رنجا رو دور نریختی توی زندگی به درستی پیش بری ،
 وقتی كه به دنیا اومدی تو تنها كسی بودی كه گریه می كردی و بقیه می خندیدن ، سعی كن یه جوری زندگی كنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن

**مردمقدس**




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -